زمانه بس که پلید و پلشت و مسخره شد / عیار سنجی خورشید کار شب پره شد(شفیعی کدکنی)
رقم مغلطه بر حق آزادی بیان
1)متعاقب هتاکیهای مادینه دلقکی، زشت روی زشت خوی زشت گو، در فضای مجازی، برخی میهن دوستان پاسخهایی در خور نکبت وجودی دلقک موصوف، به وی دادند. معدودی به بهانه آن چه حق آزادی بیان مینامیدند، اشکالی در هتاکی دلقک مذکور نمیدیدند، نگاهی کوتاه در دایره ای گستردهتر داشته باشیم، به اینکه چه کسانی و با کدام اغراض در صدد توجیه اهانتهای اشاره شده، آن هم به بهانه آزادی بیان بودهاند. روشن است که هر عاقل متعارفی متوجه تفاوت میان حق آزادی بیان، که متضمن ارزشهای اخلاقی، اجتماعی و سیاسی و به خلاصه شامل دغدغههای اجتماعی و خارج از شمول نگرش به منافع فردی است، از یک سو، و فحاشی و هتاکی به عنوان اقدامی نه تنها نکوهیده، که مجرمانه و قابل تعقیب کیفری، از سوی دیگر میباشد.
2) از جمله مدافعین دلقک موصوف، مدعیان اصلاح طلبی (کسانی که طشت رسوایی شان سالهاست از بام افتاده) بودهاند،:
طبل پنهان چه زنم طشت من از بام افتاد کوس رسوایی ما بر سر بازار زدند
این جماعت که حنای شان سالیانی است هیچ رنگی ندارد، هرگاه موقعیتی را برای خودنمایی فراهم ببینند شروع به تلاش برای اظهار وجود میکنند، چنانکه عرض خود _ عرضی که ندارند_ ! می برند و زحمت خلق الله میدارند. نقطه مقابل این مدعیان اصلاح طلبی که اصولگرایان خوانده میشوند، پیش از این تکلیفشان روشن بوده و دست کم تا مقاطع زمانی اخیر بر خلاف مدعیان اصلاح طلبی و پشت هم اندازی های شان، ضرورتی در جهت تلاش برای جلب قلوب با وعدههای پوچ نمیدیدهاند و مردم هم امیدی به ایشان نداشتهاند.
3)چپهای هر دم به رنگی درآمده، فارغ از هر آنچه ارزش و بوی میهنی و ملی دارد، به زبان ساده و چنانکه در اجتماع معروف بوده و هستند چپهای بی وطن:
هر لحظه به شکلی بت عیار برآمد، دل برد و نهان شد
هر دم به لباس دگر آن یار برآمد،گه پیر و جوان شد (مولوی)
و رفتارشان در طی چند دهه گذشته ، مصداق روشن آنچه گفتیم.
جماعت چپ در دوران اوجشان، ضمن تقابل با هر آنچه رنگ و بوی ملی و میهنی داشت، به ویژه با ادبیات و بزرگان ادب و فرهنگ این کشور، از مؤلفه های قوی هویت ملی، سر عناد و دشمنی داشتند و مبنا و منشأ اعتقادات و باورهایی که رفتارشان را شکل میداد و می دهد، جهان وطنی و نفی هر آنچه جنبه ملی و میهنی دارد. آنها هم در ظاهر مدافعان آزادی بیان هستند. اما کارشان نه دفاع از دلقک مورد بحث و نه دفاع از آزادی بیان، که به استقبال بی احترامی به مؤلفه های هویت ملی و بزرگان ادب و فرهنگ ایران رفتن است. طرفه آن که این باصطلاح مدافعان آزادی بیان، هرجا و در هر کشوری موقعیتی برای کسب قدرت پیدا کرده اند، نخستین چیزی که از میان برده اند، همان آزادی بیان بوده و به چیزی که اساساً اعتقاد ندارند هر حق شناخته شده و توصیه شده ای!
4) از معدود مدافعان آزادی بیان (از نوع آزادی بیان دلقک موصوف البته!) جیره خواران و مواجب بگیران آنکارا و باکو نشینان هستند ،که با چپ ها در بی وطنی، از یک ریشه اند. هم از توبره می خورند و هم از آخور . تخم و ترکه سادات جلیل القدری ! چون میر جعفر باقراوف دبیر اول حزب کمونیست آذربایجان شوروی سابق و گماشته استالین، پدر مهربان خلق ها! و میر جعفر پیشه وری، گماشته با واسطه استالین و مامور کاشتن فرقه فی الواقع پوشالی دموکرات! در تبریز و تحت حمایت آشکار و بی رو در بایستی ارتش سرخ و در جهت اجرای اوامر پدر مهربان خلق ها! (سید جعفر پیشه وری، در نامه هایش به جانوری چون استالین، او را پدر مهربان خلق ها، خطاب می کرد.) این مزدوران در قالب چند صفحه در فضای مجازی، ساز کارفرمایان و سفارش دهندگان خود را می زنند ، و تلاش دارند هرگونه اباطیل و اکاذیبی را بنام تاریخ و فرهنگ و برای از خود بیگانه کردن مخاطبان مفروض شان، قالب کنند. اینک که بحث روز، خشم ملتی از بی احترامی به بزرگان فرهنگی کشور است، به آزادی بیان، به عنوان فرصت مناسب،برای پرداختن به اغراض کار فرمایان خود می نگرند و این ها هرگاه اوضاع کشور را آشفته و مستعد ایران ستیزی می بینند، به طرح لاطاِئلات، به منظور گمراه کردن آدم های ساده لوح، بی مطالعه و بی اطلاع از حقایق و وقایع تاریخی می پردازند. و قطع نظر از خزعبلاتی فاقد کمترین حقیقت و ارزش تاریخی و دقیقا در جهت تحریف تاریخ و خوشایند کارفرمایان شان تلاش می کنند. یکی از حکایات عبید زاکانی، یگانه بی بدیل تاریخ ادبیات ما در طنز و نقد اجتماعی،مناسب حال این مواجب بگیران است.((سلطان محمود را در حالت گرسنگی بادمجان بورانی پیش آوردند. خوشش آمد. گفت بادمجان طعامی است خوش. ندیمی در مدح بادمجان فصلی پرداخت. چون سیر شد. گفت بادمجان سخت مضرچیزی است. ندیم باز در مضرت بادمجان مبالغتی تمام کرد. سلطان گفت ای مردک ! نه این زمان مدحش می گفتی؟ ندیم گفت : من ندیم توام مرا چیزی می باید گفت که تورا خوش آید نه بادمجان را.) و این دو سید! جلیل القدر که یکی(میر جعفر باقراوف) بی واسطه و دیگری (میر جعفر پیشه وری) با واسطه مامور اجرای اوامر استالین بودند، در تبریز بلوای فرقه سازی به راه انداختند. این جیره خواران گرداننده صفحات فضای مجازی که بی سوادتر از کارفرمایانشان هستند، نه تاریخی خوانده اند و نه چیزی از وقایع تاریخی و علل پدیده های مربوطه می دانند. ولی اینکه دیگر کار دشواری نیست، که به عکس های یادگاری سادات! مذکور به عنوان هیات دولت فرقه! نگاه کنند. حضرات افندی پیزی! بلی با شما هستم! مطالعه که نمی کنید، همت نگاه کردن به عکس هم ندارید؟! تا ببینید ممدوحان شما (سادات و همراهانشان) ، و کسانی که ستایششان می کنید، چگونه عکسهای بزرگ لنین و استالین، رهبران وقت شوروی را بالای سر خود آویخته و زیر آن به احترام عکس یادگاری گرفته اند. توجه که دارید؟! عکس های لنین و استالین! آن هم در تبریز! نه مسکو! و نه عکس های ستارخان سردار ملی و باقرخان سالار ملی و یار محمد خان کرمانشاهی(که از کرمانشاه به یاری سردار و سالار و دلاوران دیگر و شرکت در جنگ های مشروطیت به تبریز شتافت.) ملت ایران، هم میهن آذربایجانی را در سیمای زیبا و با وقار ستار خان سردار ملی خود می بیند و می شناسد وپاس می دارد. هم او که هفت دولت را زیر پرچم ایران می خواست. و مقایسه که نه! ببینید ذلت و فضاحت وجودی معدودی را که پرچم باکو و آنکارا در استادیوم ورزشی و به اشاره بزرگترهای_البته کوتوله _ خود نمایش می دهند. که اگر کسانی که خود و اسلافشان قرن ها دراین کشور زیسته و شناسنامه ایرانی دارند، خود را ایرانی نمی دانند، قطعا باید هویت خود را در جغرافیای دیگری، خارج از جغرافیا و مرزهای ایران جستجو کنند. ملت ایران، هم میهن آذربایجانی را در قامت سید جعفر پیشه وری، گماشته با واسطه استالین و فرقه استالین ساخته اش نمی بیند و نمی شناسد و هم میهن کرد را هم در چهره یار محمد خان کرمانشاهی می بیند و می شناسد نه کسانی که اسلافشان به فرموده استالین!و تحت حمایت ارتش سرخ، جمهوری مهاباد!! می ساختند. بخش جالب توجه ماجرا آن است که بلافاصله پس از این که استالین، هم به تصور براورده شدن مطامع اش در ایران و هم فشارهای به ویژه آمریکاییان، ناگزیر از خارج کردن ارتش سرخ از تبریز شد،قلی اوف کنسول شوروی در تبریز گوش میر جعفر پیشه وری را گرفت و به وی گفت ((سنی گتیرن،سنه دیرگت)) یعنی آنکس که تو را آورده است می گوید برو! حالا که گفتگو از عکس یادگاری شد، بی مناسبت نیست اشاره ای کنیم به مسعود پزشکیان، رییس جمهور حکومت اسلامی، نه از آن جهت که چیزی از آداب دیپلماسی نمی داند و نه از آن جهت که خود بارها معترف به بی اطلاعی از آداب مذکور بوده است، و نه از آن جهت که خود پیش و پس از تصدی سمت ریاست جمهوری! گفته است هیچ برنامه ای برای اداره کشور ندارد. ساده تر از اینها! منباب مثال عکسی که به یادگار با یکی از اوباش و اراذل گرداننده صفحه مجازی و البته ایران ستیز گرفته است، و مبتنی بر چه ارتباطی ؟! و عکس مذکور را راقم سطور در فضای مجازی دیده است. یا وقت و بی وقت و به مناسبت و بی مناسبت به دیدار برادرش ! الهام، یار غار اسرائیلی ها در باکو رفتن و رفتاری از نظر سیاسی مایه شرم که برخی نمایندگان مجلس را به تذکری قریب به این مضمون واداشت.( بهتر است تشریفات ریاست جمهوری یک هفته کارهایش را تعطیل و به رییس جمهور آداب نشست و برخاست دیپلماتیک و امثالهم را بیاموزد که عرصه روابط سیاسی ، میدان چاکرم! مخلصم! نیست) و پرسش الی ماشاالله موجود ،که چه کسی برنامه دیدار از گورستان باکو و احتمالا زیارت ! زیر جلکی آرامگاه سید جعفر پیشه وری را تدارک دید! یا آرزوی ایران ستیزان به تکه پاره کردن کشور را به دست آویز صد من یک غاز هر استاندار یک رییس جمهور! در استان ! و با اختیارات رییس جمهور! در دهان ایشان نهاد؟ که اگر استاندار منصوب شما از اختیارات رییس جمهور بهره مند باشد، شما چه کاره اید؟! و ده ها و صدها پرسش که مجال دیگر می طلبد. و اما سید جلیل القدر! سوم را فراموش نکنیم که برخلاف آن دو سید اشاره شده که ریق رحمت را سرکشیده اند، سرومرو گنده به فعالیت سیاسی مشغول است و پس از حزب اسلامی ساختن در ایران پس از انقلاب 57 و گردش روزگار و فرار از کشور، چند سالی پیش با همکاری دوستان، شورای مدیریت گذار ! ایجاد و در قالب بیانیه ای سیاسی نقشه ای ابلهانه تنظیم که متضمن تکه پاره کردن ایران بود. شورای مذکور با همه هیاهویی که در آغاز برانگیخت، عملاً در محاق گمنامی فرو رفت. به این حضرات و به خصوص از نوع ساداتش! باید فهماند، که اشتغال به فعالیت سیاسی و یا حرف زدن از مؤلفه های دموکراسی و حقوق بشر، ملازمه ای با ایران ستیزی ابلهانه ندارد. که مردمی که که اکثریت غالب ملت را شامل می شوند، نه وقت توجه و نه علاقه ای به مدعیات شما ندارند. و میهن دوستی فطری و ذاتی ایشان، راهنما و نصب العین آنهاست.
ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست عرض خود میبری و زحمت ما می داری؟(حافظ)